**او مثل هیچ کس نیست**


تويي بهانه آن ابرها که مي گريند .:. بيا که صاف شود اين هواي باراني

گلهای یاس...

خوب شد تورا دیدم داشت یادم میرفت که نگاه بی ریای تو بود که بدرقه ی راه عزیزت

 شد. خوب شد تورا دیدم داشت لحظه های تنهایی ات یادم میرفت داشت اشکهای

پنهانی ات یادم میرفت.خوب شد تورا دیدم این نا مهربانی ها داشت روی قلب من هم

 مینشست تو را که دیدم لحظه ای به خودم آمدم و اشک حلقه بست توی چشمهایم.

 خوب شد دستان پر مهر پینه بسته ات را دیدم داشت یادم میرفت که اگر قرآن توی

 دستهای تو نبود ماهم نبودیم.خوب شد تورا دیدم و دلم اگرچه لرزید اما آرام گرفت

آرام گرفت به نگاه تو و دستت وقتی به آسمان میبردی و دعایی میکردی.

دلم میخواهد سرم را مدام توی بغل تو بگذارم و دست تو مدام روی سرم باشد

خوب شد راستی چقدر خوب شد که تورا دیدم داشت همه‌ی خوبیهای دنیا یادم میرفت.

یادم میرفت که دعای تو خوب است چارقد نماز تو خوب است گلهایی که توی دستهایت

 پژمرد نه آن پژمردن که شکفتن بود خوب است اشکهای نیمه شب و دستهای خالی

 دعایت خوب است تمام صبوری هایت خوب است حتی آن پیرهن زرد گلدار یا آن

روسری که دستهایت توان گرفتنش را نداشت خوب است و به دنیاها می ارزد.

 من که میبوسمش دستهایت را روی ماهت را اشکهایت را دل پاک و بی ریایت را.

 تو تنها دعایم کن ...

 

پی نوشت:

1. دستهای تو اشک مرا درآورد چقدر باید گریه کنیم تا به شماها مدیون نمانیم...!

2.مادرم مادر همه ی فداکاری ها مادر همه ی روزهای سخت دوستت دارم.

3. عصر 23 اردیبهشت 91 همیشه در خاطرم می‌ماند.

 

پایان...

   + یه نفر - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

خاطرات نوروز 91

 امسال از قبل از سال نو سرم حسابی شلوغ بود . از 25 اسفند مهمون داشتیم و حسابی خوش گذشت . اولین باری بود که تحویل سال داداشم اینا کنارمون بودن لحظه های لذت بخشی داشتیم . امیدوارم سال 91 تا آخرش خوش باشه .

 

ما چند تا هم کلاسی بودیم که کم کم دوستای صمیمی شدیم هم تیپ و تقریبا هم فکر بودیم خانواده هامونم در یک سطح بودن . رضوان که اکثرا با خواستگارش تو پارک مریم بودن . زهرا هم با نامزدش تو فکر خرج عروسی و خونه گرفتن بودن و البته اونا هم بیشتر اوقات پارک مریم بودن ولی زهرا زیاد به نامزدش پا نمیداد طفلک محمد آقا . زیبا یکیو دوست داشت که خیلی طول نکشید طرف رفت ازدواج کرد و زیبا بیماری معده ی سختی گرفت و کلی غصه خورد . سمیرا که  از عشق افسانه ایش با پسر عمه ش دست بر نمی داشت و خودشو داغون کرده بود . سمیه هم هر چند وقت یک بار یه نفرو به راه راست هدایت می‌کرد و خودش منحرف می‌شد . منم که بچه مثبت کلاس بودم و سرم به درس و شبکه ( سه تا 100) و پلاس پلاس گرم بود .

 

الان بعد از دو سال زهرا ازدواج کرد و رفت سر زندگیش . رضوان به هم زد و سه روز پیش با یکی دیگه نامزد شده و میخواد بره بندر عباس . زیبا هنوز یک هفته نشده که متاهل شده و رفته شمال . سمیرا هیچ تغییری نکرده و سمیه فاصله دندوناش رو بهونه کرده که ازدواج نکنه نمیگه خواستگار ندارم روداررررر . منم هنوز خونه بابامم و منتظر شاهزاده با پراید نقره ای . دلم براتون تنگ میشه زیبا و رضوان عزیزم .

 

دفترم را که ورق میزدم بوی کهنگی میداد دستم نمی رفت کلمه ای بنویسم دلم هیچ برایش تنگ نمی شد پنجره را گشودم داشتم به رنگ برگ ها نگاه میکردم دیدم پر از شبنم بهارند دلم کمی شاد شد با خودم گفتم آقا جان این جمعه ها را نبین لیاقت بودنت را نداشتند . بهار تازه آغاز شده زمین را سپید کن به بودنت .

 

پایان ...

   + یه نفر - ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱

روز ماها...

روز مهندس بر مهندسین گرامی اول خودم بعد هم کلاسی های بسیار درس خونم بعد اونایی که میخوان مهندس بشن بعد اونایی که مهندس شدن و بیکارن بعد اونایی که بعد  از مهندس شدن فرصت سر خاروندن ندارن بعد اونایی که ازدواج کردن تا بهشون بگن خانم مهندس بعد اونایی که از ترم اول مهندسی پشیمون شدن و عین چیز موندن توش و حتا ریاضی 1 رو هم پاس نکردن بعد اونایی که فقط واسه اسمش مهندس شدن بعد اونایی که با زور پدر مادر مهندس شدن بعد اونایی که دیپلمن میرن خواستگاری میگن مهندسیم بعد گندش در میاد بعد خیلی از اونایی که در آرزوی مهندس شدن هستن بعد اونایی که کافی نت دارن و آپدیت آنتی ویروس ندارن جز نود32 و بعد همه اساتید گرامی از جمله استاد طاهری که نذاشت ساختمان داده بیافتم اما واسه تحویل پروژه اشکمو در آورد بعد استاد بسیار گرانقدرم آقای کشوری که در یک روز 5 ساعت پایگاه داده بهمون درس میداد و تا آخر لبخند از لباش نمی افتاد و تا بعد از امتحانا هم همونطور موند و مارو هم با لبخند به ترم بعد فرستاد مبارک باشه.

   + یه نفر - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

...

امان از دل زینب ...

   + یه نفر - ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

بلند ترین شب من...

کارت ورود به جلسه م رو قبل از ناهار از سایت گرفتم و روی فلشم کپی کردم

که عصر بعد از کلاس پرینتشو بگیرم.ساعت حدودای 4 و نیم بود سر کلاس نشسته

بودم استاد مشغول برسی خطم بود که یادم افتاد فلشمو روی کیس جا گذاشتم.

این حواس پرتیا دیگه خیلی داره اذیتم میکنه.هوا تاریک شده بود توی خیابون

بودم .صاحب کافی نتی برچسب "کارت ورود به جلسه"‌ رو جلوی مغازش

 میچسبوند دوستش کنارش نشسته بود و گفت حاجی کارت ورود به شب چله نداری؟؟

 بی تفاوت به آقا و شب چله از کنارشون گذشتم و

از پیاده روی توی سرما لذت می بردم.

 

 

پی نوشت:

1. یک امشب را چقدر دلم مادر بزرگ خواست...

2. این روزا حافظ چقدر به دل من نزدیکه دلی که عقل قاطیشه .

3. سمیه جون کیک و ساندیسو دریاب کنکور بهانه است.

4. خدایا من پروانه ام در آغوشم بگیر. مرا مثل خودت آبی کن پر از نور پر ...

پایان...

   + یه نفر - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

این روزهای سرد...

رویای من همین قطره های باران است.

همین رنگ های طلایی و نارنجی.

همین روزهایی که زود مهتاب می شوند.

همین شب های سرد و پنجره های یخ زده.

رویای من همین خیابان پهن است همان که ابتدایش پر از نقاشی های خداست.

پر از تپه های سبز و زرد و درخت های بلند قامت .

رویای من مثل بادبادک های رنگی پر از شوق پرواز است

پرواز تا آخرین نقطه آبی آسمان.

دل من پر از گرمای جاده های صاف و بی ریای توست.

تو که برای من پر از خاطرات کودکی شدی

تو را هرگز به خاطره ها نمیسپارم...

 

پایان...

   + یه نفر - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠

من روح بارانم ببین...

در را که بستم، نگاهم به نامه‌ی تهدیدی که با ماژیک قرمز از بالا تا پایین در نوشته شده بود گره خورد. «به نام خدا و خلق، احمد در دادگاه خلق قهرمان ایران غیابا محاکمه و به اعدام انقلابی محکوم گردیده است در صورتی که ظرف مدت سه روز از تمامی فعالیت های خود دست برندارد این حکم اجرا خواهد شد.»

چند قدمی برداشتم تا سر کوچه اصلی برسم.
از اولین دیوار تا آخرین دیوار همگی یک نوشته را فریاد می زدند. نوشته ای که چند شب پیش بر روی آنها نقش بسته بود«مرگ بر احمد».
هوای سرد عصرهای پاییز در پهنه خیابان مجال بیشتری برای خودنمایی داشت. پیاده به راه افتادم،می دانستم که الان خسته و گرسنه است و می دانستم به تنها چیزی که فکر نمی کند خودش است.
خیابان ها چقدر پهن و بزرگ بودند و درختهای وسط بلوار چقدر نحیف و خشک.

جمعیت زیادی مثل هر روز خیابان شهدا را پر کرده بود. مردم دسته دسته ایستاده بودند و «سیاست» نقل صحبت هایشان بود؛ یکی حزب اللهی بود و یکی جزء سازمان مجاهدین خلق(منافقین)، یکی پیکاری بود و یکی توده ای...از وسط بلوار راه می رفتم تا دقیقا به مر کز تجمع برسم.
نمی خواستم اول راهی وارد بحث ها بشوم و مأموریتی که مادر آن قدر برایش سفارش کرده بود را به انجام نرسانم. همین طور که می رفتم دیدمش. روبرویش را که نگاه کردم مردهایی با سبیل های از بنا گوش در رفته- به قول خودشان اعضای سازمان مجاهدین خلق - ایستاده بودند و روزنامه خودشان «مجاهد» را می فروختند.

و او درست مقابل آنها در سمت دیگر خیابان با آن قدو قواره کوچکش بساط پهن کرده بود و روزنامه بچه حزب اللهی ها «منافق» را می فروخت.
مرا که دید، دوید جلو و گفت: «سلام آبجی، راحت اومدی؟«
و من مثل همه وقتهایی که از دستش عصبانی بودم جذبه خواهر بزرگتری ام را حفظ کردم و گفتم :«علیک سلام». بعد لقمه غذا را که مادر داده بود از کیفم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم :«نترس، خدا با ماست.»
لقمه غذا را پس زد و گفت: «من سیرم.»
با طعنه بهش گفتم: «از رنگ صورتت معلومه چقدر سیری!»

لقمه را گرفت و گذاشت داخل جیب شلوارش و بعد پیراهنش را روی آن کشید.
گفتم: «می دونم صدبار گفتم و فایده نداشته اما یه بار دیگه هم می گم. آخه بابا جون تو هم داری توی اون سپاه کار می کنی، نمی گم نهار و شام بخور، اما حداقل یه لقمه نون بذار دهنت، فردا پس فردا زخم معده می گیری ها!»
لبخندی زد و نگاهی به من انداخت. دیگر حس نمی کردم که یک نوجوان 14 ساله روبرویم ایستاده است. این جور وقت ها دیگر نمی توانستم به چشم هایش مستقیم نگاه کنم.
گفت: «آخه آبجی مگه من برای انقلاب چیکار کردم که از مال بیت المال حتی یه لقمه نون بخورم.»

در حالیکه سعی می کردم به تیترهای روزنامه نگاه کنم، بهش گفتم: «لااقل شب بیا خونه استراحت کن!»
و او گفت: «خیلی ها منتظرند که ماها بخوابیم...»
می دانستم که از پس استدلال های او بر نمی آیم. پس دیگر چیزی نگفتم.
وقتی بر می گشتم هوا حسابی تاریک شده بود.
اما خیابان ها انگار کوچک و لاغر شده بودند، درختهای وسط بلوار چه قدی کشیده بودند، مغازه ها چقدر رونق پیدا کرده بود.

با خودم فکر کردم نکند مسیر را اشتباه آمده باشم. کمی سرک کشیدم تا تابلوی کوچه را ببینم. تابلو را که دیدم خیالم راحت شد: «کوچه شهید احمد گودرزی»

 

 

آزاد آزادم ببین   چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که  تقدیر زنجیر من است...

 

   + یه نفر - ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

 

تولدم مبارک.

 

   + یه نفر - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠

در دل من قصر داری...

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

  

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

  

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

  

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

  

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

   + یه نفر - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

نسیم...

روزهایتان به رنگ سپیده دم ، پر از پرواز قاصدک

لحظه هایتان طلایی ، مثل خورشید اولین صبح بهار

 

 

روزهای نوتان جاویدان و بی غصه باد.

نوروز مبارک.

   + یه نفر - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩