...
بلند ترین شب من...
کارت ورود به جلسه م رو قبل از ناهار از سایت گرفتم و روی فلشم کپی کردم
که عصر بعد از کلاس پرینتشو بگیرم.ساعت حدودای 4 و نیم بود سر کلاس نشسته
بودم استاد مشغول برسی خطم بود که یادم افتاد فلشمو روی کیس جا گذاشتم.
این حواس پرتیا دیگه خیلی داره اذیتم میکنه.هوا تاریک شده بود توی خیابون
بودم .صاحب کافی نتی برچسب "کارت ورود به جلسه" رو جلوی مغازش
میچسبوند دوستش کنارش نشسته بود و گفت حاجی کارت ورود به شب چله نداری؟؟
بی تفاوت به آقا و شب چله از کنارشون گذشتم و
از پیاده روی توی سرما لذت می بردم.

پی نوشت:
1. یک امشب را چقدر دلم مادر بزرگ خواست...
2. این روزا حافظ چقدر به دل من نزدیکه دلی که عقل قاطیشه .
3. سمیه جون کیک و ساندیسو دریاب کنکور بهانه است.
4. خدایا من پروانه ام در آغوشم بگیر. مرا مثل خودت آبی کن پر از نور پر ...
پایان...
این روزهای سرد...
رویای من همین قطره های باران است.
همین رنگ های طلایی و نارنجی.
همین روزهایی که زود مهتاب می شوند.
همین شب های سرد و پنجره های یخ زده.
رویای من همین خیابان پهن است همان که ابتدایش پر از نقاشی های خداست.
پر از تپه های سبز و زرد و درخت های بلند قامت .
رویای من مثل بادبادک های رنگی پر از شوق پرواز است
پرواز تا آخرین نقطه آبی آسمان.
دل من پر از گرمای جاده های صاف و بی ریای توست.
تو که برای من پر از خاطرات کودکی شدی
تو را هرگز به خاطره ها نمیسپارم...
پایان...
من روح بارانم ببین...
در را که بستم، نگاهم به نامهی تهدیدی که با ماژیک قرمز از بالا تا پایین در نوشته شده بود گره خورد. «به نام خدا و خلق، احمد در دادگاه خلق قهرمان ایران غیابا محاکمه و به اعدام انقلابی محکوم گردیده است در صورتی که ظرف مدت سه روز از تمامی فعالیت های خود دست برندارد این حکم اجرا خواهد شد.»
چند قدمی برداشتم تا سر کوچه اصلی برسم.
از اولین دیوار تا آخرین دیوار همگی یک نوشته را فریاد می زدند. نوشته ای که چند شب پیش بر روی آنها نقش بسته بود«مرگ بر احمد».
هوای سرد عصرهای پاییز در پهنه خیابان مجال بیشتری برای خودنمایی داشت. پیاده به راه افتادم،می دانستم که الان خسته و گرسنه است و می دانستم به تنها چیزی که فکر نمی کند خودش است.
خیابان ها چقدر پهن و بزرگ بودند و درختهای وسط بلوار چقدر نحیف و خشک.
جمعیت زیادی مثل هر روز خیابان شهدا را پر کرده بود. مردم دسته دسته ایستاده بودند و «سیاست» نقل صحبت هایشان بود؛ یکی حزب اللهی بود و یکی جزء سازمان مجاهدین خلق(منافقین)، یکی پیکاری بود و یکی توده ای...از وسط بلوار راه می رفتم تا دقیقا به مر کز تجمع برسم.
نمی خواستم اول راهی وارد بحث ها بشوم و مأموریتی که مادر آن قدر برایش سفارش کرده بود را به انجام نرسانم. همین طور که می رفتم دیدمش. روبرویش را که نگاه کردم مردهایی با سبیل های از بنا گوش در رفته- به قول خودشان اعضای سازمان مجاهدین خلق - ایستاده بودند و روزنامه خودشان «مجاهد» را می فروختند.
و او درست مقابل آنها در سمت دیگر خیابان با آن قدو قواره کوچکش بساط پهن کرده بود و روزنامه بچه حزب اللهی ها «منافق» را می فروخت.
مرا که دید، دوید جلو و گفت: «سلام آبجی، راحت اومدی؟«
و من مثل همه وقتهایی که از دستش عصبانی بودم جذبه خواهر بزرگتری ام را حفظ کردم و گفتم :«علیک سلام». بعد لقمه غذا را که مادر داده بود از کیفم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم :«نترس، خدا با ماست.»
لقمه غذا را پس زد و گفت: «من سیرم.»
با طعنه بهش گفتم: «از رنگ صورتت معلومه چقدر سیری!»
لقمه را گرفت و گذاشت داخل جیب شلوارش و بعد پیراهنش را روی آن کشید.
گفتم: «می دونم صدبار گفتم و فایده نداشته اما یه بار دیگه هم می گم. آخه بابا جون تو هم داری توی اون سپاه کار می کنی، نمی گم نهار و شام بخور، اما حداقل یه لقمه نون بذار دهنت، فردا پس فردا زخم معده می گیری ها!»
لبخندی زد و نگاهی به من انداخت. دیگر حس نمی کردم که یک نوجوان 14 ساله روبرویم ایستاده است. این جور وقت ها دیگر نمی توانستم به چشم هایش مستقیم نگاه کنم.
گفت: «آخه آبجی مگه من برای انقلاب چیکار کردم که از مال بیت المال حتی یه لقمه نون بخورم.»
در حالیکه سعی می کردم به تیترهای روزنامه نگاه کنم، بهش گفتم: «لااقل شب بیا خونه استراحت کن!»
و او گفت: «خیلی ها منتظرند که ماها بخوابیم...»
می دانستم که از پس استدلال های او بر نمی آیم. پس دیگر چیزی نگفتم.
وقتی بر می گشتم هوا حسابی تاریک شده بود.
اما خیابان ها انگار کوچک و لاغر شده بودند، درختهای وسط بلوار چه قدی کشیده بودند، مغازه ها چقدر رونق پیدا کرده بود.
با خودم فکر کردم نکند مسیر را اشتباه آمده باشم. کمی سرک کشیدم تا تابلوی کوچه را ببینم. تابلو را که دیدم خیالم راحت شد: «کوچه شهید احمد گودرزی»

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است
دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است...
در دل من قصر داری...
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
نسیم...
روزهایتان به رنگ سپیده دم ، پر از پرواز قاصدک
لحظه هایتان طلایی ، مثل خورشید اولین صبح بهار

روزهای نوتان جاویدان و بی غصه باد.
نوروز مبارک.
نم...
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن های عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
سالکم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
بوی سرما...
من برای آخر پاییز امسال سه تا جوجه دارم.
یلداتون قشنگ.
یا رب الحسین...
دل مادر شکسته به روی نیزه بسته سر شش ماهه مولی الموالی
شده قنداقه خونی شده گهواره خالی به دست مادری طفلی خیالی
آقا جان شال عزایت را روی شانه های من هم می اندازی...


